محمد خزائلى
272
شرح بوستان ( فارسى )
از اين دوستان خدا بر سرند ( 1 ) ، * كه از خلق ، بسيار بر سر خورند حكايت ( 24 ) [ شنيدم كه در خاك « و خش » از مهان . . . . ] شنيدم كه در خاك « و خش ( 2 ) » از مهان ، * يكى بود در كنج خلوت نهان ، مجرد به معنى نه غارت به دلق * كه بيرون كند دست حاجت به خلق سعادت گشاده درى سوى او * در از ديگران بسته بر روى او زبانآورى بيخرد سعى كرد ، * ز شوخى به بد گفتن نيكمرد : كه زنهار ازين مكر و دستان و ريو ( 3 ) ، * به جاى سليمان نشستن چو ديو دمادم بشويند چون گربه روى ، * طمع كرده در صيد موشان كوى رياضتكش از بهر نام و غرور * كه طبل تهى را رود بانگ ، دور هميگفت و خلقى بر او انجمن * بر ايشان تفرجكنان مرد و زن شنيدم كه بگريست داناى و خش : * كه يا رب مر اين بنده را تو ببخش وگر راست گفت اى خداوند پاك ، * مرا توبه ده تا نگردم هلاك پسند آمد از عيبجوى خودم ، * كه معلوم من كرد خوى بدم گر آنى كه دشمنت گويد ، مرنج * وگر نيستى ، گو برو بادسنج اگر ابلهى مشك را گنده گفت ، * تو مجموع باش ( 4 ) ، او پراكنده گفت